سلام دوستان، وقتتون بخیر باشه.. امروز میخوام در مورد تروما صحبت کنم. اصلاً این تروما چیه؟! یه سرچی زدم ببینم چه تعریفی برام میاره. وقتی فردی وقایع فوق استرسزا را در زندگی تجربه میکنه، احساس میکنه در زندگی امنیت نداره و در جهان خطرناک پیرامونش بی دفاع هست. نتیجه این تجربه تلخ، تروما میشه. معمولاً اتفاقاتی که زندگی و یا امنیت فرد را تهدید میکنند، منجر به این احساس میشوند، اما در برخی موارد فرد بخاطر یک شوک روانی مثل جدایی از شریک عاطفی به روان زخم مبتلا میشه. در چنین شرایطی بیمار آسیب فیزیکی ندیده است، اما از نظر روانی در وضعیت مناسبی قرار نداره. نوع تجربه احساسی فرد هستش که باعث بروز تروما در او میشه. شاید واقعهای که در زندگی یک نفر چندان سخت نیست، برای دیگری روان زخمهای متعددی ایجاد کند. هر چقدر بیمار احساس وحشت و بیپناهی بیشتری را تجربه کند، احتمال ابتلا به آسیب شدید روانی در او بیشتر خواهد بود.
حالا چی کار کنیم که تبدیل نشیم به یه ترومایی که دست و پا در آورده؟
تبدیل نشیم!؟ مگه سال های سال نیست که تبدیل شدیم؟ باید بپذیریم که ما هیچوقت خوب نمیشیم. ما دچار سندروم خاورمیانه ایم. نه با تغییر محل زندگی، نه با هیچ تغییر دیگه ای، چیزهایی که از سرگذروندیم، تصاویری که دیدیم و روزهایی که بر ما گذشتن، مارو رها نمیکنن. وقتی این را بپذیریم و آگاه باشیم که مقصر ما مردم نبودیم، یاد میگیریم اینم بپذیریم که این تروماها بخشی از هویت ما هستند. اون وقت می تونیم یاد بگیریم چطور با وجودشون به زندگی ادامه بدیم. انکارشون نکنیم و دنبال راه حل باشیم به جای صرفاً پذیرفتن نقش قربانی.
به امید دیدار، تا بعد
آنکه تندرستي دارد اميد دارد و آنکه اميد دارد همه چيز دارد.