پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۲ ساعت 17:25 توسط حامد | 

سلام دوستان، وقتتون بخیر باشه... خوبین؟

نوشته زیر از پیام رضا ق. به خودم هستش. جالب بود تو این شرایط...

در علم مهندسی مکانیک، درسی وجود دارد به نام استاتیک و خلاصه داستانش این است که برای ایستادن و نیفتادنِ یک سازه، باید مجموع نیروهای وارد بر آن سازه در سه جهت x و y و z، برابر با صفر باشد. این درس، پیش‌نیاز درس مقاومت مصالح است. چندین سال قبل، پُلی در ایالت نیویورک آمریکا فرو ریخت، بعد از سی و دو سال، کارشناسان گزارش دادند که دلیل فرو ریختن پل، Fatigue یعنی خستگی بوده است.

سر تا ته علم مقاومت مصالح، هیچ چیز جذابی وجود ندارد الّا همین مبحث Fatigue، یعنی خستگی سازه در اثر بارگذاری‌های متناوب. هیچ‌کدام از این بارگذاری‌ها به تنهایی از توان سازه خارج نیستند، اما همین متناوب بودنشان است که خسته‌اش می‌کنند، در نتیجه، طاقتش تمام می‌شود و فرو می‌ریزد. این دقیقاً همان دلیلی‌ است که بیشترِ ما آدم‌ها بابتش می‌میریم، بابت تکرار بارهای کوچکی که تمام نمی‌شوند اما تمام می‌کنند. ما عمدتاً از خستگی می‌میریم، فقط اِشکالش این است که در گزارش مرگ هیچ کس نمی‌نویسند دلیل مرگ، خستگی بوده! به نظرم نه تنها یک روز باید علم مقاومت مصالح را به علم پزشکی قانونی پیوند بزنند، بلکه باید به روانکاوی هم پیوند بخورد، چون خیلی مهم نیست که در گزارش مرگ هر آدمی، چه چیزی می‌نویسند. کاش همان‌طور که فرمولی برای اندازه‌گیری میزان تحمل یک سازه در مقابل خستگی وجود دارد، فرمولی هم برای اندازه‌گیری میزان تحمل هر انسانی وجود می‌داشت، آن‌وقت شاید می‌شد یک سیستم هشداردهنده روی هر کسی نصب کرد تا در مواقع حساس، بعد از تحمل فشارهای متناوب، به اطرافیان یک پیامی مخابره کند مبنی بر این که:

هشدار! انسان مورد نظر به Fatigue نزدیک می شود، لطفاً اگر او را دوست دارید، کمی راحتش بگذارید تا خستگی بارهای متناوب را آزاد کند و سپس آماده‌ ادامه دادن و Reliability بشود، در غیر این‌صورت، شاهد فروپاشی و مرگش خواهید بود. لطفاً مراقب بار اضافی و متناوب بر روی عزیزانمان‌ باشیم تا در اثر خستگی، سازه‌شان فرو نریزد.

تا بعد

سه شنبه ۲۵ مهر ۱۴۰۲ ساعت 23:13 توسط حامد | 

سلام دوستان، خوبین؟

هر نفر میره کلی خاطرات از خوش بجا می‌زاره و‌ کلی یاد با خوش میبره.

هی.

دوشنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۲ ساعت 8:34 توسط حامد | 

سلام دوستان، وقتتون بخیر باشه. امیدوارم هر کجا که هستین حال دلتون خوب باشه. و اما امروز...

همیشه فکر‌می کردم‌ آدم توی هر سنی میتونه دوستای خوبی پیدا کنه، بستگی به محیط داره؛ یعنی درسته دیر یا زود داره ولی سوخت و سوز قطعاً نداره برام...
اما الان که فصل زندگی من و دوست هام یه جورایی با مهاجرت گره خورده، هرچی بیشتر میگذره بیشتر احساس ناراحتی می کنم. واقعاً انگار DNA بدنم بهم آلارم میده، میگه: حامد؟ همه رو داری میذاری میری، خانواده، مادر، پدر، خواهر، برادر، دوست هات، همه دلبستگی ها و وابستگی هات رو داری همین جا، جا میذاری می ری. گاهی با جمله ی انسان یک کهکشانِ سیال و جاریه خودمو گول میزنم ولی ته ته ته دلم از همه چی که خبر دارم.
فشار احساسی و روانی و کاری اخیرم کم خوابم کرده، هر بار هر ساعت از شبانه روز که بیدار میشم و زل میزنم به سقف سفید اتاق خواب فقط این از ذهنم‌میگذره؛ چی میخواد بشه؟ اونایی که رفتن هم همین احساس و احوال رو داشتن؟ دوستام‌ چی میشن؟ اونا هم این احساسات رو تجربه کردن؟
قبلاً هر بار که محمدرضا می رفت و میومد هم خوشحال بودم و هم ناراحت، احساسات دوگانه ای رو تجربه می کردم ولی بعد که پارسی جان رفت، شدت گرفت، جی جی که رفت بدتر از قبل دیگه حس می کردم که واقعاً انگار دارم سرمایه های این عمر ۳۶ساله امو از دست میدم و حالا هم که خودم... مجموعه همه این اتفاقات داره برام روی دور تند میگذره و با خودم‌ میگم‌ یعنی بقیه هم حال و هوای منو تجربه کردن؟!
این روزا نفسمو گرفته، رمق از تنم رفته، بی حال تر از قبل فقط به این‌ گذر ایام‌ نگاه می کنم‌ و میگم‌ یعنی این رفاقت ها، این همه خاطرات ،باید اینجا ،توی ۳۶سالگی‌ نصفه و نیمه می موند؟

دوشنبه، ساعت 08:34 صبح، محل کار، روحیه داغون.

تا بعد

جمعه ۱۴ مهر ۱۴۰۲ ساعت 0:36 توسط حامد | 

سلام دوستان، وقتتون بخیر باشه. یه نکته بگم و برم. انتهای مصاحبه های کاری که اون ته ته میگن مصاحبه تموم شد و شما سوالی ندارید، مستقیماً نگید نه سوالی ندارم، سعی کنید یکی دوتا از این سوالات زیر رو ازشون بپرسید:

۱_ برای شما مهمه که کارمند سازمانتون چه ویژگی هایی داشته باشه؟

۲_ خوشحال میشم در مورد اهداف سازمانتون بیشتر بدونم؟

۳_ شما چه بستری رو برای رشد شغلی کارمندها فراهم کردید؟

۴_ چه چیزی باعث میشه سال آینده از انتخاب من به عنوان کارمند راضی باشید؟

۵_ بایدها و نبایدهای اخلاقی و کاری مجموعه شما چیه؟

۶_ همکاری ما میتونه چه آینده ای برای هر دوی ما داشته باشه؟

۷_ بعد از استخدام چطور میتونم به رشد سازمان بیشتر کمک کنم؟

۸_ در مورد شرح وظایف دقیق نیاز به اطلاعات بیشتری دارم.

۹_ برای شما تحصیلات و‌ رزومه مهمتره یا انگیزه؟

۱۰_ از بین کارمندهایی که دارید از چه شخصی بیشتر‌ راضی هستید و چرا؟

تا بعد

پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۲ ساعت 8:48 توسط حامد | 

سلام دوستان، وقتتون بخیر باشه. بالاخره شنبه رفتم به مدیرم و بعدش رییسم گفتم. مدیرم در حالی که داشت یه سری برگه امضا می زد حدود ده ثانیه خشکش زد که من چی گفتم. قشنگ اولش ناراحت شد و بعدش با جمع کردن خودش گفت هم خوشحالم کردی و هم ناراحتم کردی. این صحنه همیشه تو ذهنم میمونه. اومدم به رئیسم گفتم. صورتش رنگ زرد شد و بعد تبریک گفت و بعدش گفت چطوری داری میری و شرایط رفتن به اون کشور چطوریه. اصلاً یه وضعی داشتیم دیگه. نگم براتون... به همکارا هم گفتم. همه تبریک گفتن. رفتم چای بریزم دیدم همکارای بخشای دیگه دارن تبریک میگن. خدا شاهده با خانم و آقاهایی که اصلاً سلام و علیک نداشتم اومده بودن و گرم گرفته بودن :) . علی ایحال خبرش یچید تو شرکت.

توکل به خدا ببینیم این یه ماه چطوری میگذره تا برسه به پرواز. (یکشنبه 14 آبان 1402)

تا بعد

پنجشنبه ۶ مهر ۱۴۰۲ ساعت 8:52 توسط حامد | 

هیچ وقت فکر نمی کردم ترک ایران اینقدر سخت باشه. یه 45 روزی مونده ولی کل سیستم بدنم بهم خورده. بدجور یه جوری شدم. یه لحظه کل اتفاق و کارایی که از بچگی تا الان انجام دادم از جلوی سرم رد شد!

سلام یادم رفت! سلام دوستان.

شنبه میخوام به مدیرم بگم.

مشخصات
شرح حال این روزها آنکه تندرستي دارد اميد دارد و آنکه اميد دارد همه چيز دارد.