حس الانم (اول دانلود کنید و همزمان با خوندن پست، گوش کنید لطفاً)
سلام، امروز سه شنبه 20 می 2025 مصادف با 30 اردیبهشت 1404 ساعت 19:30 سیدنی که میشه ساعت 13 ایران(این یه خط اولو الان خوندم، یاد دوران مدرسه افتادم که ساعت شش و چهل دقیقه صبح قبل از مدرسه رفتن شبکه یک یه برنامه نشون میداد و اتفاقایی که اون روز در تاریخ افتاده رو یه آقاهه میگفت). امروز یه روز پاییزی اینجا هستش که دما 17 درجه و دمای واقعی همون 8 الی 10 درجه هست. اگه بخوام معادل روزی ایران رو بگم معادل 20 آذرماه میشه. خودتون حس کنید هوا سریع تاریک میشه و چه حسی دارید دیگه. از سره کار اومدم، یه نموره بارون زده و من یاد کلاس پنجم دبستانم افتادم که اومدم خونه و میخوام مشق بنویسم. پنجره های خونه رو بستم چون واقعاً هوا سرد شده. مشقامو دارم اینجا مینویسم.
هی فکر میکنم هی فکر میکنم تا باز به این جمله میرسم که هیچ کسی زندگیشو تغییر نمیده مگر اینکه خودش بخواد. اینو باید پرینت بگیرم و بچسبونم رو در و دیوار! همیشه یادمون باشه غم ها کنار شادیا، سختیا کنار راحتیا و رنج ها کنار لذت ها هستن. زندگی همیشه به تعادل خودش برمیگرده. شک نکنید به این موضوع.
پی نوشت 1: پست های وسط هفته چقدر زمان میگیره.
پی نوشت 2: یه همکار دارم بنام Morgan. انگلیسی هستش و تازه اومده استرالیا. عجب لهجه خوشگلی داره. مثه اکثرشون با سیاست و دست به نوشیدنی :)
بعد نوشت 1: مینویسم، چون تنها کاریه که ازم برمیاد وقتی حافظه ام از عکسها و صداها خالی میشه. از خیلی چیزا نوشتم... از کوچهها، بارون، دوییدن ها، مرداد و چله ی تابستون، قفل شدن دست ها و اولین ها ... ولی بعضی خاطرهها، نه اسم دارن، نه رنگ، نه تاریخ مشخص. فقط یه حِسَّن، که مثل بوی خاک بعد از بارونه. بعضیا یادآور صدای خندهان، بعضیا طعم یه بیدلیلی برای خوشحال بودن.
گاهی فکر میکنم، شاید بعضی خاطرهها اونقدر با ما یکی میشن که دیگه نمیتونیم جدا بنویسیمیشون. نه اینکه نباشن، نه اینکه فراموش شده باشن، فقط اونقدر عمیق شدن که دیگه توی خط و جمله جا نمیشن و اگه چیزی ننوشتم، دلیلش نبودن نیست. شاید دلیلش اینه که هنوز دارم توی ذهنم نگهش میدارم، جایی که هیچکس نتونه بهش دست بزنه. تو هم هنوز، جایی بین سطرهای نانوشتهای...
شنبه ۳خردادماه ۱۰:۵۲ به وقت تهران ، ۲۴ می ۱۷:۲۲ به وقت سیدنی.
شاد باشید دوستانم، تا بعد
آنکه تندرستي دارد اميد دارد و آنکه اميد دارد همه چيز دارد.