پنجشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۳ ساعت 11:13 توسط حامد | 

سلام دوستان، وقتتون بخیر و شادی باشه... میدونم که حالتون خوب نیست. امیدوارم اتفاقای خوب پیش روی هممون باشه. چند وقت پیش یه دوستی دو تا پیام برام فرستاد دیدم جالبه. گفتم برای شما هم بزارم.

- یه واقعیت در مورد ازدواج که خیلیا نمی دونن اینه. شما وقتی ازدواج می‌کنی در واقع داری خونواده تشکیل میدی پس خونواده اول تو همسرته نه پدر و مادرت. خیلی وقتا لازمه بخاطر خونواده اولت(همسرت) برای خونواده دومت(پدر و مادرت) حد و مرز بذاری. چون کنترل گری و دخالت اونا می تونه رابطه‌ت رو بهم بریزه. در واقع ازدواج به معنای تغییر خونوادست و این یه واقعیته، نه چیزی که این معنی رو بده تو دیگه پدرو مادرت رو دوست نداری!

- آقا واقعاً با بچه‌ سالا وارد رابطه نشید، زندگی رو زهرمار می‌کنن. چرا اون روز نمی‌خندیدی؟ چرا فلانی رو فالو کردی؟ چرا جواب اونو دادی؟ چرا این؟ چرا اون؟ بابا خفه شو!!!

به امید خبرای آرامش دهنده برای کشور عزیزمون

تا بعد، حامد، سیدنی 18:42، تهران 11:12

یکشنبه ۱ مهر ۱۴۰۳ ساعت 13:45 توسط حامد | 

سلام دوستان، وقتتون بخیر باشه... بالا بریم، پاین بریم، باز هممون با اول مهر خاطره داریم. چه خوب و چه بد برای دهه 60 و 70 تموم شد. یه سری دستنوشته و خاطرات بروبچز مجازی رو اینجا مینویسم.

- عزیزانی که فردا قراره برید مدرسه، حسابی قدر این دوران و روزها رو بدونید، چون یهو تو سی و پنج شش سالگی حسرتش رو می خورید. یه عالمه دوست و رفیق دارید که روزی شش الی هفت ساعت با هم وقت می گذرونید، کلی هیجان کلی خرابکاری! خوش به حالتون...

- پانزده بیست سال پیش در چنین ساعاتی احتمالاً لباس‌های نو رو آماده کرده بودیم و کیف و مدادها هم بوی تازگی داشت و آخرین دقایق تابستان سپری می‌شد. کامو گفت: قلب حافظه‌ی خودش را دارد. بدون اینکه حواسم به تاریخ و ساعت باشه احوالِ غروب‌ جمعه‌ای داشتم. بعد فهمیدم که فردا اول مهره. مدرسه اگرچه در پرورش و ساختن موفق نبود اما در ویرانی به طرز عجیبی تبحر داشت. به‌ هر حال گذشت. هر طور بود گذشت و خوب‌ شد که گذشت.

- (اینو خانما بیشتر درک میکنن) فردا دیگه غصه اینو ندارم که موهامو چجوری ببندم که از زیر مقنعه اذیتم نکنه. فردا دیگه قرار نیس ساعت کوک کنم برای به موقع بیدار شدن و رسیدن به سرویس، فردا دیگه ناراحت نیستم برای مانتو شلوار بدقواره ای که به تنم زار میزنه ولی حق ندارم تنگ کنم. من فردا مدرسه نمیرم :)

من اینو بگمو برم. تو هر شرایطی که هستید لذتشو ببرید. دیگه این دوران تکرار نمیشه. واقعاً دلم برای مدرسه دبستانم تنگ شده ولی خب 14000 کیلومتر الان فاصله هست و هیچ راه دسترسی بهش ندارم. قدر همکلاسیا و دوستاتونو بدونید. قدیما که اصلاً تو فکر مهاجرت نبودم یه وبلاگ میخوندم در مورد مهاجرت که الان همش تو ذهنم مرور میشه. میگفت فکر میکنید که دلتنگ خونه‌اید ولی در واقع دلتنگ روزگاری هستید که دیگه گذشته و تموم شده. وقتیکه با دوست و آشنا جمع میشدید و تو محله‌ی قدیمی‌ خوش میگذروندید، چه حالی میکردید. روزگاری که اگه برگردید هم دیگه نیست... واقعاً نیست.

تا بعد (همراه کَمَکی بغض)

حامد

بعدنوشت1: به هر چیزی که آسیبی کنی، آن چیز جان گیرد، چنان گردد که از عشقش بخیزد صد پریشانی

بعدنوشت2:

دل خوشم با غزلی تازه، همینم کافی است
تو مرا باز رساندی به یقینم، کافی ست

قانعم، بیشتر از این چه بخواهم از تو
گاه گاهی که کنارت بنشینم، کافیست

گله ای نیست، من و فاصله ها همزادیم
گاهی از دور تو را خوب ببینم، کافیست

من همین قدر که با حال و هوایت، گهگاه
برگی از باغچه ی شعر بچینم، کافیست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شورانگیز
که همین شوق مرا، خوبترینم، کافیست!

خدایا به امید خودت - حامد، سیدنی 20:15 - تهران 13:45

مشخصات
شرح حال این روزها آنکه تندرستي دارد اميد دارد و آنکه اميد دارد همه چيز دارد.