چهارشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۲ ساعت 2:46 توسط حامد | 

*روز چهل و چهارم مهاجرت... حس و حال الانمو بشنوید.

سلام بچه ها، بازم اومدم من. این روزای اول مهاجرت خیلی سخته، خیلی! اصلاً تا تجربه نکنی به چشمت نمیاد. معمولاً هم کسی نمیاد برات توضیح بده. نمیدونم چرا! 19 آذرماه رفتم کنسرت گروه لیان. همه ایرانیا جمع شده بودن. حدود 1100 تا صندلی تو سالن بود که فک کنم 1000 تا بلیط فروش رفته بود. چون این گروه مختص موسیقی سنتی بوشهر و جنوب کشور هست، اکثر سالن بروبچ استان خوزستان، بوشهر و فارس بودن. وقتی محمد بحرانی اومد رو سِن، مردم ترکوندن اونجا رو ... ایرانیایی که همدیگه رو میدیدن و میشناختن از ته دل همو بغل میکردن. قشنگ غم غربت و دل تنگی رو تو قیافه اکثرشون حس میکردی. شاد بودن ولی ته مایه همشون ناراحتی بود. خیلی دقت میکردم به رفتاراشون. علی ایحال مهاجرت داستانای خودشم داره. دوستم مهران که سیدنی هست وقتی فهمید من اومدم بهم زنگ زد و گفت چرا بهم خبر ندادی، گفتم مریض بودم و این داستانا. یه روزی اومد دنبالم و باهم رفتیم چرخی زدیم. اونم منو دید قشنگ حس خوشحالی و غم رو داشت. کلاً شما دو تا دوست ایرانی با معرفت و درست و حسابی اینجا داشته باشی بهتر از داشتن ده تا دوست ایرونی خنثی هستش. همچنان البته میگم که شما هیچ کسی رو نمیتونید جایگزین دوستای قدیمی ایرانتون بکنید. رفتم آیین نامه هم آزمون دادم و پاس شدم، منتظرم وقت آزمون رانندگی تو شهر رو بگیرم. دنبال کار هم هستم و چون خورده به کریسمس همه جا تق و لق هستش. و آخرین موضوع اینکه امسال شب یلدا بعد از سالیان زیاد کنار خانواده نیستم. این نوشته شب یلدا چند تا کلمه هست ولی توش هزاران ناراحتی داره. قدر پدر، مادر، فامیل و دوستاتونو بدونید. وقتی مهاجرت می کنید تازه میفهمید چه نعمتهایی رو از دست دادید. اینا شعار نیستن، واقعیت هایی هست که من تو 44 روز یاد گرفتم. قدرشونو بدونید و همین الان بلند شید و دست پدر مادرتون رو ببوسید. یلداتون مبارک باشه، ببخشید اگه نوشتم ناراحتتون میکنه. هدفم اینه از مشکلات بنویسم، چون واقعاً اینجا همه چیش خوبه ولی یه سری مشکلات مثه چیزایی که نوشتم داره.

تا بعد

بعد نوشت1: یه چیزی یادم رفت بنویسم. تو 44 روز من شش کیلوگرم ناقابل کاهش وزن داشتم :)

بعد نوشت2: اولین سریال ایرانی که شروع کردم ببینم "دفترچه یادداشت" هست!

سه شنبه ۱۴ آذر ۱۴۰۲ ساعت 2:54 توسط حامد | 

*روز سی ام مهاجرت، الکی الکی شد یک ماه!

سلام دوستان، وقتتون بخیر باشه. با یکی از دوستان در مورد مهاجرت و سختی هاش صحبت می کردم. مشاوره های قشنگی میداد. صحبتاشو برام نوشت و فرستاد. این نوشته و صحبتارو اینجا میذارم بمونه یادگار و اینکه صحبت ها قدری دست خوش تغییر شده و بصورت کلی برای همه افراد چه مجرد و چه متاهل نوشته شده.

زندگی همیشه رویِ خوشِش رو به ما نشون نمیده، قرار نیست همیشه کیفمون کوک باشه و نونمون گرم و آبِمون سرد، یه جاهای میخواد این زندگی نارو بسازه، یه جاهای میخواد پوستمونو کلفت کنه. اوایل مهاجرت انقدر سختی های تحمیل شده زیاده که خیلیا میخوان برگردن و این فکر دائم توی سرشون رژه میره که اینجا کسیو نداری، برگرد ولی ابتدای راه برای تصمیم گیری و برای برگشتن خیلی زوده، خیلی خیلی زود. مهاجرت مثل یه رابطه عاطفیه، برای بعضیا ممکنه پر از حس کنجکاوی باشه، برای بعضیا ممکنه پر از هیجان های مثبت باشه و برای بعضیا هم ممکنه پر از هیجان های منفی و ترجیحشون کات کردن باشه. اما چیزی که مهنه اینه که ما حتما به شناخت خیلی خیلی زیادی نیاز داریم. لازم تو رورای اول که حس های دلتنگی و وابستگی و دلبستکی نسبت به کار و دوست و خانواده و کشورت میاد دسراغت و حس وطن دوستیت گل می کنه، اینو به خودت یادآوری کنی که الان توی شکننده ترین حالت روحی خودتی و شمایی که مهاجرت کردی و الان کشور مقصد هستی، فکر مهاجرتت برای یک روز و دو روز و سه روز نیست. برای چند سالِ متمادیِه که علاقمند بودی سطح رفاه خودتو ارتقا بدی.
یه چیزی که به متاهلا وقتی مهاجرت کردن میگم، اونم اینکه یه وقتایی واقعاً خوبه که خودخواهیو بذاریم کنار و به نسل بعدمون هم فکر کنیم. اومدیم خوب زندگی کنیم تو کشور مقصد، پول دربیاریم و زندگی کنیم و تجربه بدست بیایم. به نسل بعدی که ازت تشکر میکنن برای تحمل این سختی فکر کنید. البته انسان باید به این موضوع هم فکر کنه که شاید یه بچه وضعیتش تو کشور مقصد بدتر از کشور پدر مادریش هم بشه. هر اتفاقی میتونه بیفته. هر اتفاقی امکانش هست بیوفته و کل این دنیا غیرقابل پیش بینیه.
اووم بیا یه کار دیگه کنیم اصلا، فکر کنید این مسئله شبیه یه ازدواجه، یه کیس خوب و دهن پر کن اومده، تو اولش مایل بودی بخاطر موقعیتش باهاش حرف بزنی و وقت بگذرونی ولی الان که تازه شروع کردی به حرف زدن، دیدی طرف مثلاً یه آشناش یا فامیلش یا عزیزش فوت کرده و تو شرایط روحی مناسبی نیست که بتونه ابراز علاقه کنه و..‌ خب آیا باید ردش کنی؟ آیا انسانیت به تو اجازه میده با وجود یک دلبستگی نیم بند و تازه پا گرفته اونو وسط این بل بشو رها کنی؟ نه! صبر کن باهاش همدلی کن، ببین اصلاً قراره تو اوج همچین سختی ای چه واکنشی نشون بده، تو این سختی ها، چم و خم و تمامی شخصیتش بدستت میاد. چند ماه که گذشت دیدی اصلاً آدمِ تو نیست، با احترام باهاش برخورد کن و تصمیمات صحیح بگیر.
مهاجرت برای همه مناسب نیست، یه نفر که مهاجرت میکنه میدونه که اونجا براش فرش قرمزی پهن نکردن، میدونه که بدو ورودش احتمال داره مصادف بشه با هزار تا اتفاق غیر منتظره که باعث میشه تو روزای اول برخلاف کنجکاوی و جست وجو کردن ، فرد خونه نشین بشه و این خودش باعث آسیب روحی میشه. تواین راه فقط باید صبور باشی.

جمله ای که همیشه میگم بازهم تکرارش میکنم برات؛ بذار این راهی که اومدی، این دونه ای که کاشتی، ذره ذره رشد کنه، بهش زمان بده. اگر دیدی بذری که کاشتی، بذر تو نبوده، در اومد و محصولش بهت حال نداد، اونموقع برگرد. دنیا که به آخر نرسیده. ابتدای راه هنوز تلاشی برای پیدا کردن کار نکردی، هنوز با آدما دوست نشدی، اجازه بده.
اصلاً یه مثال دیگه؛ فکر کن رفتی دانشگاه یه شهر و استان دیگه. از تهران رفتی تبریز، از تهران رفتی اهواز، از تهران رفتی سیستان و بلوچستان. چند ماه به خودت فرصت بده. این همه هزینه کردی، اگر خوب نبود برمیگردی. اصلاً اآدما اگه اینجوری فک کنن مثلا یه دوره مطالعاتی اومدن، که یه دوره ی کوتاهیه و تموم میشه و راحت میتونن برگردن... بذارید اون زمان بگذره، اون فرصت پیش رو رو، سوختش نکنید. شد شد که چه بهتر، نشد هم فدای سدت

دوستان عزیز امیدوارم به کارتون بیاد. توضیحات خوب و عالی بود.

ممنونم ساپی، تا بعد

پنجشنبه ۹ آذر ۱۴۰۲ ساعت 4:37 توسط حامد | 

*روز بیست و چهارم مهاجرت

سلام دوستان، این پست تقدیم میشه به ایرانم. به تمام خاطراتم. به تمام رویاهام، به تمام لحظاتی که دیگه شاید نبینم. سخت ترین بخش مهاجرت دوری از خانواده و دوستان هستش. هیچکدوم از بچه هایی که مهاجرت کردن این موضوع رو به من نگفتن. وقتی از ایران خارج میشی قلبت، خاطراتت و تمام فکرت ایران میمونه. این یه واقعیته، شعار نیست. اینجا خیلی چیزا رو بدست میاری ولی خیلی چیزا رو هم از دست میدی.

بی‌قرار توام و در دل تنگم گله‌هاست
آه! بی‌تاب شدن عادت کم حوصله‌هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله‌هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پرزدن چلچله‌هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فروریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله‌هاست

باز می‌پرسمت از مسئله دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه مسئله‌هاست.

مشخصات
شرح حال این روزها آنکه تندرستي دارد اميد دارد و آنکه اميد دارد همه چيز دارد.