شد یک سال!
سلام دوستان، ساعت 20:31 سیدنی، 23 اکتبر و 2 آبان ماه خودمون هستش. دو هفته دیگه میشه که 1 ساله سیدنی اومدم. چه سال سخت و پر هیجانی داشتم. آهنگ سرنوشت استاد شجریان الان پِلی شد. کل برقارو خاموش کردم. آروم با خودم یه چیزایی زمزمه میکنم ولی نمیدونم چی میگم و در حال تایپ هم هستم. یه ذره میخوام از حس و حال این یه سال بنویسم. از شروع داستان تا الان...
وقتی تو ایران برای آزمون زبان و آماده کردن مدارک، کارا رو انجام میدی حس خوبی داری.
وقتی نمره زبان رو میگیری با خودت میگی سخت ترین کار ممکنه همین بود.
وقتی اسسمنت رو میگیری میگی خدایا شکرت.
وقتی دعوتنامت میاد خیلی خوشحالی.
وقتی ویزات میاد نه خوشحالی و نه ناراحت. کاملاً یه حس خاصی داری.
وقتی به دوستات و خانواده میگی ویزات اومده، تو دلت فقط گریه میکنی.
وقتی بلیط میگیری (ببخشید خیلی بی ادبانه مینویسم) به گوه خوردن میفتی.
وقتی تو فرودگاهی کم کم باورت میشه داری میری و کلی خاطره باقی میزاری و تا جایی که جا داره گریه میکنی.
وقتی میرسی فرودگاه مقصد خسته ایی، حال نداری ولی استرست نصف میشه.
وقتی میری تو خونه موقت میگی فقط باید بخوابم. خیلی خستم.
وقتی میری فروشگاه میگی چقد تنوع جنس وجود داره و مقایسه قیمتا شروع میشه.
وقتی جاهای دیدنی میری میگی چرا خانواده و دوستام نیستن.
وقتی دنبال کاری و میخوای کارای اداری رو شروع کنی تازه میفهمی استرس یعنی چی و قبل این استرسی نداشتی.
وقتی میری سره کار، فقط کار میکنی و آخر هفته فقط تفریح.
وقتی خونه دائم 1 ساله میگیری نفس راحت میکشی.
وقتی با حقوق دو ماهت، کل وسایل خونه رو میخری و با ایران مقایسه میکنی، حالت گرفته میشه.
وقتی یه ایرانی میبینی نمیدونی جز آدمای خوبه و یا بد!
وقتی تلفنت زنگ میخوره و لهجه اوزی(استرالیایی) پشت خطته، تب میکنی!
وقتی احسان هر روز بغیر از جمعه ها زنگ میزنه حال میکنی.
وقتی دلت تنگ میشه آلبوم عکساتو میبینی.
اوف...
هم خوبی داشته و هم بدی. الزاماً نمیشه گفت عالیه و یا بده. خیلی مطلب بود که بنویسم و ننوشتم. یهو حوصلم تموم شد. شرمنده...
تا بعد، حامد، سیدنی 20:55، تهران 13:25
آنکه تندرستي دارد اميد دارد و آنکه اميد دارد همه چيز دارد.