دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۶ ساعت 11:36 توسط حامد | 

و شبی از شب­ های بیشمار خوابگاه. تصمیم بر این داشتیم که کمی هیجان را تجربه کنیم تا از کسلی درآییم و جانی تازه و روانی سبک کنیم. برای اینکه نظرمان را به مقصود وصال دهیم، قصد را بر این گذاشتیم که یکی از میرزاها بصورت مرده­ای بر زمین به شکل طاقباز دراز بکشد و ما هم پارچه سفیدی را که نماد کفنی بود به او بیندازیم و با خواندن چند ورد از جمله "شاه جن­­ ها مرده بیایین دفنش کنیم"، از جن­ ها کمکی بطلبیم که این مرده زبان بسته را به کمک تنها 4 انگشت از ارض خدا برفکنیم و به عرش خدا برسانیم و مجدداً به عرض برسانیم. برای این کار یکی از میرزاهای خوب را انتخاب کردیم. میرزا مهدی اهل سراب بود و ساکن دیار کرج از حومه­ های شهر عجایب، تهران... در چهار طرف میرزا مهدی، میرزا احسان خان، میرزا حسن جعفرنژاد، میرزا داوود خان مرام­لو و میرزا حمید دِنژاد قرار گرفتند. میرزا حامد و میرزا ایوب شعبان نیز در کناری، در حالی که نور را از فانوس اندرونی بکشتیم نشستند و کارها را به نظاره نشستند. فِل حال، میرزا مهدی به سان مرده­ای دراز کشید و ما هم مثل نکیر و منکر طرفین او را گرفتیم و ورد را خواندیم. ترس را می­شد در وجنات عجیب قریب میرزاها مشاهده کرد. ناگهان تصمیم گرفتیم میرزا مهدی بخت برگشته را از ارض خدا به عرش خدا برسانیم، این کار را شروع کردیم ولی هر کاری کردیم میرزا مهدی بیشتر از کمر میرزاهای طرفین او بالا نیامد و این شد خنده میرزا احسان خان و میرزا مهدی برگشته بر ارض خدا سرنگون شد و ما بس متعجب...!!!

 خوابگاه شماره 2  /// اتاق 303 /// ترم اول /// 1383/09/12 /// ساعت 04:00 صبح /// پنج­شنبه

پی­ نوشت: متن با کمک احسان 13 سال پیش یادداشت شد.

مشخصات
شرح حال این روزها آنکه تندرستي دارد اميد دارد و آنکه اميد دارد همه چيز دارد.