سلام دوستان، وقتتون بخیر باشه. اومدم از این روزای عجیب غریب بگم. از حس و حال الانم بگم. شاید کسایی که مهاجرت نکردن حس الانم رو بهش بخندن و بگن این چرت و پرتا چیه این پسره مینویسه، ولی صادقانه دارم حس و حالم رو به اشتراک میزارم. جدیداً یه حسی مثه مرگ دارم. باورش سخته ها. مثه این میمونه که من مُردم و اومدم تو یه دنیای دیگه و این تماس تصویری ها با خانواده و دوستان یه آپشن تو اون دنیا برای من هست. دقیقاً عین فیلمای آمریکایی شده. باور کنید خودمو بارها نیشگون گرفتم تا از خواب بیدار بشم. همش حس میکنم یه دنیای دیگه هستم. اون عزیزانی که ایران هستن صددرصد بهم میخندن و چون تجربش نکردن نمیدونن دقیقاً من چی میگم. واقعاً یه حسیه که باید تجربه کرد تا دستتون بیاد چیه. و یه نکته ایی بگما، زمانیکه من ایران بودم و اگه کسی چنین چیزی میگفت قطعاً من خودم میگفتم این چی میگه دیگه! واقعاً باید تجربه کرد. حس و حال خاص و منحصر به فردی هست. بعد از 9 ماه و 7 روز هم تو موقعیتی قرار میگیری که آدم با خودش میگه تا اینجا اومدم و باید به یکی از اهدافم برسم تا بعدش برگردم ایران. از اون طرف میای شرایط ایرانو میبینی، خب میگی همینجا میمونم. یک حس خَلصه ایی تو آدم بوجود میاد که نه راه پیش داری و نه راه پَس. اون وسط موندی مُعلق. در کل یه وضعی هستش دیگه. البته با همه این تفاسیر من مجدد برگردم باز همین راهو میام ولی این دفعه میدونم که سختیای جدیدی تو مسیرم هست که اصلاً فکرشم نمیکردم اینجوری باشه!
پی نوشت1: نزدیک ترین دوستتم از مشکلات مهاجرت بگه، تا خودت مهاجرت نکنی و نبینی نمیدونی چیه!
پی نوشت2: معمولاً کسی از این حس ها رو نمیگه!
پی نوشت3: اگه اینجا ایران بود، برای هممون بهشت بود. جمله خیلی فلسفیه. خیلی رو جمله زوم کنید.
پی نوشت4: جمعه ساعت 13 سیدنی از سره کار تعطیل شدم خواستم به احسان زنگ بزنم که دیدم ایران ساعت 06:30 صبح روز جمعه هست. این اختلاف ساعت و نمیکره جنوبی بودن دهن مارو صاف کرد.
به امید روزای خوب و بهتر، حامد، سیدنی 21:14
آنکه تندرستي دارد اميد دارد و آنکه اميد دارد همه چيز دارد.