چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۴ ساعت 15:4 توسط حامد | 

سلام دوستان، وقتتون بخیر باشه... امیدوارم حالتون خوب باشه. صحیح و سلامت باشین و از لحاظ روحی و روانی به روزای خوبتون برگشته باشین. زمانبره ولی روزای خوب میرسه. هی خدا...

امروز میخوام در مورد مجلس استرالیا یه چند خطی بنویسم. استرالیا دو پارلمانِ هستش. یک مجلس عوام داره که اصطلاحاً بهش میگن Lower House که همون House of Representatives هستش که شبیه مجلس شورای خودمونه.

یک مجلس سنا هم داره که اصطلاحاً بهش میگن Upper House Senate، کار سنا یک چیز مثل شورای نگهبان خودمونِ، یعنی از خودش قانون نمیسازه فقط تایید میکنه یا تعویق میندازه. یه فرق بزرگ با شورای نگهبان ما داره و اینه که نماینده های سنا همگی مستقیم با رای مردم انتخاب میشن عین مجلس نمایندگان.

وقتی که Canberra رفتم، بازدید مجلس استرالیا برای عموم آزاد بود. اصلاً یه وضعی، خیلی جالب بود... هر دو مجلس در داخل Parliament House فعالیت می‌کنن. در ضمن این ساختار الهام گرفته از سیستم وست‌مینستر بریتانیا + مدل سنا در آمریکا هستش.

تا بعد

شنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۴ ساعت 4:37 توسط حامد | 

- وطنم، وطنم، وطنم ایران / همه جانی به تنم وطنم ایران

- خدایا خودت حافظ مردم وطن من باش.

- شفیعی کدکنی میگه که: ایران از پای نمی افتد، می تَپَد و چون قُقنوس از خاکسترِ خود بر می خیزد.

بعدنوشت 1: به هم می‌گیم مراقب خودت باش ولی خوب می‌دونیم که اگر بخواد چیزی بشه نمی‌تونیم مراقب خودمون باشیم. به هم می‌گیم مراقب خودت باش نه چون گفتن این ضدگلوله‌مون می‌کنه، چون فقط شاید یکم بتونه بهمون احساس بهتری بده. مراقب خودت باش یه دعا نیست، فقط یه دوست داشتن و دل ترسیده‌ست که جرئت نداره بگه تو بمون حتی اگه دنیا نخواست.

بعدنوشت 2: امیدوارم زود تموم بشه. حالم بده ها. حال یه ایران قطعاً الان بده.

بعدنوشت 3: من کاری ندارم، ولی تا حالا شده کسی رو هوس کنید؟ نه برای بغل کردن و بوسیدنش، فقط برای بودنش؟ من بودنتو هوس کردم.

بعدنوشت 4: بمونه از روزای سختم. فک میکردم روزای اول مهاجرت، سختترین روزای زندگیم هست ولی گویا از اون سخت تر هم وجود داره.

بعدنوشت 5: این نوشته آتیشم زد:

جنگ خیلی بده
ممکنه اوضاع خیلی بد بشه
حلال کن
خدانگهدار

از راه دور فقط دعا میکنم تموم بشه.

بعدنوشت6: بالاخره خوب میشه، قشنگ میشه، میرسیم، میبینیم، میخندیم... بقول صائب تبریزی: آرامش است آخر این اضطراب ها.

بعدنوشت 7: When life gives you a hundred reasons to break down and cry, show life that you have a million reasons to smile and laugh. Stay strong

بعدنوشت 8: روزم را با چک کردن اخبار شروع می‌کنم، انگار که بتوانم از لابلای اعداد تلفات، سرنوشت خودم را پیدا کنم. با اضطراب‌هایی زندگی می‌کنم که اسمی ندارند. اضطراب گرسنه ماندن. اضطراب خاموش شدن یک خط اینترنت که شاید خداحافظی کسی توی آن مانده. اضطراب صدایی که شبیه آژیر نیست ولی شاید باشد. اضطراب اینکه خانه‌ام دیگر خانه نباشد. آینده، مفهوم ناممکنی‌ست این روزها.

بعدنوشت9: دکتر کریم مجتهدی، فیلسوف غرب شناس میگه که: ایرانی⁩ بودن نه به کد ملی، نه به خانواده و نه به سجل هستش. آن موقعی من ایرانی‌ام که با جان و دل اراده⁩ می‌کنم ایرانی بمانم و این اراده در من بجوشد، اگر به شکل صوری، کد ملی ایرانی داشته باشم، من ایرانی نمی‌شوم.

بعدنوشت 10: با یکی از بچه های ایرانی مهاجر بیرون رفته بودیم، مامان باباش به زور تونسته بودن تماس بگیرن، همش میگفت مامان بابا معذرت میخوام کنارتون نیستم. :(

بعدنوشت 11: تو امن ترین جای دنیا، دلمون تو ناامن ترین نقطه هستش. :(

بعدنوشت 12: نه رفتن نجاتمون داد، نه موندن آروممون کرد. روایت بی پایانِ میلیون ها دلِ جامونده و گریزانِ.

بعدنوشت 13: کاش من دو نفر بودم، یکی میموند کنار خامواده، یکی میرفت پی کار و زندگی خودش...

بعدنوشت 14: در ازدحام این همه ظلمت بی عصا، چراغ را هم از من گرفته اند، اما من دیوار به دیوار از لمس معطر ماه به سایه روشن خانه باز خواهم گشت. پس زنده باد امید

شنبه ۳ خرداد ۱۴۰۴ ساعت 13:50 توسط حامد | 

سلام دوستان، وقتتون بخیر باشه. امروز میخوام از نزدیک بودن روابط خانوادگی با فامیل (عمو/دایی/خاله/عمه و بچه هاشون) بگم. از مزایاش همه میدونیم، ولی معایبش چی؟ شما فک کن با فامیلات خیلی خیلی رفت و آمد داری و از همه چیز همدیگه خبر دارین. قاعدتاً یه سری مشکلی برات پیش میاد. مثلاً پسرخالت میخواد 500 میلیون وام بگیره و میگه بیا ضامنم شو. تو میدونی که مثلاً پسرخالت نمیتونه اون قسطارو پرداخت کنه ولی بخاطر مسائل فامیلی اون وسط آچمز شدی و میمونی چکار کنی!!!

شما فکر کن تو یه خانواده خیلی حمایت‌گر بزرگ شدی، همه‌ هوای همو خیلی داشتن ولی سره یه اتفاق ناجور، کافیه که همه‌چی بپره و دود شه بره هوا. کمک‌کردن خوبه، ولی واقعاً باید منطقی باشه. ممکنه یه روز همه‌ش بشه هیچ. (کلماتشو پیدا نکردم)

اینکه یک خانواده زیادی در هم تنیده باشن و مرزهای مشخصی بین فرد و جمع نباشه، حتی اگر با نیت خوب باشه، می‌تونه خفه‌کننده و آسیب‌زننده باشه. بهش میگن مرزهای نامشخص یا درهم‌آمیخته (Enmeshed Boundaries). تو چنین خانواده‌هایی محبت با کنترل قاطی میشه. کسی نمی‌تونه راحت تصمیم مستقل بگیره بدون اینکه بقیه دخالت کنن یا ناراحت بشن. یه جور وابستگی ناسالم شکل می‌گیره که ممکنه ظاهرش صمیمیت باشه، ولی در واقع آزادی فردی رو می‌بلعه.

اینکه شما نتونی نه بگی، یعنی حتی به خودت هم فکر نمیکنی و تمام نگاهت به دهن فامیل هست که حتی جابجایی مرزها و مهاجرت هم نتونسته باعث شه یکم مستقل تر فکر کنی. هنوز اون بند ناف عاطفیِ سرویس دهنده ی سمی بهت وصله.

پی نوشت1: به قول یکی از رفقا، ولی واقعا تو آدم حرف زدن از هیچی نیستی حامد. باید خیلی خیلی خیلی خیلی بهت فشار اومده باشه که حرف بزنی.

اینم موضوع مهمی بود که باید مینوشتم.

تا بعد دوستان عزیزم.

سه شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 13:3 توسط حامد | 

حس الانم (اول دانلود کنید و همزمان با خوندن پست، گوش کنید لطفاً)

سلام، امروز سه شنبه 20 می 2025 مصادف با 30 اردیبهشت 1404 ساعت 19:30 سیدنی که میشه ساعت 13 ایران(این یه خط اولو الان خوندم، یاد دوران مدرسه افتادم که ساعت شش و چهل دقیقه صبح قبل از مدرسه رفتن شبکه یک یه برنامه نشون میداد و اتفاقایی که اون روز در تاریخ افتاده رو یه آقاهه میگفت). امروز یه روز پاییزی اینجا هستش که دما 17 درجه و دمای واقعی همون 8 الی 10 درجه هست. اگه بخوام معادل روزی ایران رو بگم معادل 20 آذرماه میشه. خودتون حس کنید هوا سریع تاریک میشه و چه حسی دارید دیگه. از سره کار اومدم، یه نموره بارون زده و من یاد کلاس پنجم دبستانم افتادم که اومدم خونه و میخوام مشق بنویسم. پنجره های خونه رو بستم چون واقعاً هوا سرد شده. مشقامو دارم اینجا مینویسم.

هی فکر میکنم هی فکر میکنم تا باز به این جمله میرسم که هیچ کسی زندگیشو تغییر نمیده مگر اینکه خودش بخواد. اینو باید پرینت بگیرم و بچسبونم رو در و دیوار! همیشه یادمون باشه غم ها کنار شادیا، سختیا کنار راحتیا و رنج ها کنار لذت ها هستن. زندگی همیشه به تعادل خودش برمیگرده. شک نکنید به این موضوع.

پی نوشت 1: پست های وسط هفته چقدر زمان میگیره.

پی نوشت 2: یه همکار دارم بنام Morgan. انگلیسی هستش و تازه اومده استرالیا. عجب لهجه خوشگلی داره. مثه اکثرشون با سیاست و دست به نوشیدنی :)

بعد نوشت 1: می‌نویسم، چون تنها کاریه که ازم برمیاد وقتی حافظه‌ ام از عکس‌ها و صداها خالی می‌شه. از خیلی چیزا نوشتم... از کوچه‌ها، بارون، دوییدن ها، مرداد و چله ی تابستون، قفل شدن دست ها و اولین ها ... ولی بعضی خاطره‌ها، نه اسم دارن، نه رنگ، نه تاریخ مشخص. فقط یه حِسَّن، که مثل بوی خاک بعد از بارونه. بعضیا یادآور صدای خنده‌ان، بعضیا طعم یه بی‌دلیلی برای خوشحال بودن.

گاهی فکر می‌کنم، شاید بعضی خاطره‌ها اون‌قدر با ما یکی می‌شن که دیگه نمی‌تونیم جدا بنویسیمیشون. نه اینکه نباشن، نه اینکه فراموش شده باشن، فقط اون‌قدر عمیق شدن که دیگه توی خط و جمله جا نمیشن و اگه چیزی ننوشتم، دلیلش نبودن نیست. شاید دلیلش اینه که هنوز دارم توی ذهنم نگهش می‌دارم، جایی که هیچ‌کس نتونه بهش دست بزنه. تو هم هنوز، جایی بین سطرهای نانوشته‌ای...

شنبه ۳خردادماه ۱۰:۵۲ به وقت تهران ، ۲۴ می ۱۷:۲۲ به وقت سیدنی.

شاد باشید دوستانم، تا بعد

پنجشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 13:29 توسط حامد | 

سلام دوستان، وقتتون بخیر باشه. تا حالا شده به این فکر کنین که با یکی از دوستای صمیمیتون چطور آشنا شدین؟ خیلی جالبه. یه لحظه دوستاتونو بیارید جلوی چشمتون و روز آشنایی رو تصور کنید. مثلاً میتونه از طریق معرفی دوستان مشترک بوده یا همکلاسی یا همکار بودین یا شرکت در دوره‌ها یا کلاس‌های آموزشی بوده یا مسافرت یا شرکت در تورهای گروهی و غیره بوده. هر کسی بالاخره یه جوری با یکی از دوستای صمیمیش آشنا شده. حالا فکر کنید آبان ماه 98 شما با یکی از دوستای صمیمیت سر قطع بودن اینترنت دوست شدی و این دوستی همچنان ادامه داره. اگه بخوام چندتا کلمه کلیدی رو بگم ایناست: درک، فهم، موقعیت سنج، جنس خودت و ... . این دوستی به مرور زمان به رفاقت تبدیل میشه. درسته 14هزار کیلومتر فاصله هست، شب و روزا جابه جا شدن، فصل ها جا به جا شدن ولی چیزی نمیتونه یه رفاقت سالم رو بهم بزنه. حالا نکته جالبش چیه؟! تو هیچوقت این دوستتو از نزدیک ندیدی!

همه این چیزا را رو نوشتم تا سالگرد تولدتو تبریک بگم. خیلی خیلی یه جاهایی گیر بودم و بهم کمک کردی. انسان باهوشی بودی و هستی، فکر و ایدت همیشه به کارم اومده. امیدوارم داستانای آبان 98 هیچوقت تو هیچ کشوری تکرار نشه که یادِ اتفاقای اون موقع هم حالمو بد میکنه.

پی نوشت1: یه رفیق خوب از ده تا دوست هم بهتره.

پی نوشت2: بمونه تو تاریخ

تا بعد

حامد، سیدنی 20:00، تهران 13:30

چهارشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 15:21 توسط حامد | 

سلام بچه ها، خوبین؟ حالتون چطوره؟ امیدوارم خوب باشین و اردیبهشت توپی رو تا حالا گذرونده باشین. اگه بخوام این مدت رو توضیح بدم باید تیتروار بنویسم.

عزای خاموش

فشار خوشحال بودن

هویت پاره پاره

تنهایی دولایه

سندروم موفق باش یا برگرد

اون اولی که یه جور دلتنگی بی صدا برای همه چیزایی که جا گذاشتی هست. آدما، کوچه ها، زبون، حتی بوی نون سنگک دم صبح. غم داره، ولی اجازه گریه هم نداری چون تو خودت خواستی که بری ولی گریه رو میکنی.

دومی کمی بهتره. تو کشوری هستی که خیلیا آرزوشو دارن. پس باید همیشه شکرگزار و راضی باشی. حتی وقتی دلت گرفته، خسته ایی یا احساس پوچی میکنی، نمیتونی راحت بگی. والا!

آخ آخ این سومی. نه این جایی نه اون جا. اینجا خارجی ایی، اونجا دیگه آشنا نیستی. مدام در حال ترجمه ایی نه فقط کلمات رو، بلکه خیلی وقتا خودتو... اوف.

چهارمی!!! از خانواده و رفیقای قدیمی دوری. اما بدتر از اون، اینه که توی رابطه های جدید هم همیشه یه فاصله ناپیدا هست یکی که فقط مهاجرت کرده میفهمه.

و اما آخری و انتظارات! فشار این که باید حتما بدرخشی، باید یه چیزی ثابت کنی. چون اگه شکست بخوری انگار همه رفتنت بی معنی بوده.

نتیجه انشا. مهاجرت فقط یه جابه جایی جغرافیایی نیست، یه تغییر عمیق توی روان، هویت و رابطت هستش. یه انقلاب درونیه و هر انقلابی هزینه داره. گاهی هزینش یه عمر دلتنگیه و یه دنیا سکوت و خودتو از نو ساختن، بی اینکه کسی بفهمه چی ازت گذشته.

تا بعد دوستان

حامد، سیدنی 21:51، تهران 15:21، 14 می 2025، 24 اردیبهشت 1404

پی نوشت: بین 1404 و 1403 به شک افتاده بودم!

پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 15:49 توسط حامد | 

سلام بچه ها، وقتتون بخیر باشه.

پست پاک شد!

تا بعد

چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 15:1 توسط حامد | 

سلام بچه ها، خوبین؟ از کامنت یه عزیزی تلنگری بهم خورد که تولد کیا رو من تو وبلاگم تا حالا تبریک گفتم. رفتم سرچ کردم تاریخارو در آوردم. برای خودم جالب بود.

1 آبان / 15 آبان / 16 آبان / 4 آذر / 18 آذر / 26 اردیبهشت / 28 اردیبهشت / 17 خرداد / 23 تیر / 30 تیر / 14 مرداد / 23 شهریور و 13 مهر

مجموعاً 13 نفر را یافتم.

تا بعد

چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 14:25 توسط حامد | 

سلام دوستان، وقتتون بخیر باشه. امیدوارم همیشه شاد باشین. تنها آرزوم براتون همینه. تا شاد هستین قدرشو نمیدونین ولی خدا نکنه یه استرس و غمی بهتون تزریق بشه، تازه میفهمین داستان از چه قراره!

من الان تو استرس ترین و پرتنش ترین حالت ممکنِ مهاجرت تو این 18 ماهم هستم. یه کار ترکیبی ایرانی استرالیایی که بدجور حالمو دگرگون کرده. امیدوارم، امیدوارم چند وقت دیگه بیام اینجا و بگم همه اون مشکلات مرتفع شد. امیدوارم. برام خیلی دعا کنید.

پی نوشت1: 5 روز دیگه میشه 18 ماهگی مهاجرت.

پی نوشت2: امان از استرس

تا بعد بچه ها

حامد، سیدنی 20:55، تهران 14:25

یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۴۰۴ ساعت 18:11 توسط حامد | 

سلام بچه ها، وقتتون بخیر باشه. یه سوال داشتم. شما وقتی هیچ آدرسی از شخصی ندارید، چطور باید جواب اونو بدید؟! به من یه راهنمایی کنید. ممنون

پی نوشت: چند روز برای تعطیلات ایستر رفتم Canberra. عجب شهری بود. خیلی متفاوت از سیدنی. ولی سیدنی یه چیز دیگست! حالا باید سره وقت بیام و ازش بنویسم.

تا بعد

پی نوشت1: وبلاگش مثه شَبَح میره و میاد :)

پی نوشت2: نیافتم که نیافتم که نیااااااافتم!

مشخصات
شرح حال این روزها آنکه تندرستي دارد اميد دارد و آنکه اميد دارد همه چيز دارد.